#تا_آسمان_پارت_563
" عزیزم"صدایش میزد؟برایش تولد میگرفت... رنگ دلخواهش را میپوشید...
پس چرا حس میکرد هیچ کدام اینها قادر نیست این حجم سنگین سیاهی را از روی دنیایش بزداید؟
سوزان سر از روی قلبش برداشت:دلم برات تنگ شده بود بی معرفت.... نه زنگ میزدی... نه تلفنامو جواب میدادی....چطورتونستی؟
انگشتانش روی مهره های کمر او رفت و برگشت:وقتی که بی منطق رفتار میکنی...
وقتی که مثل بچه ها قهر میکنی بایدم انتظار این برخوردو ازم داشته باشی....
- میدونستی خیلی غدی؟
زد نوک بینی او و صندلی را کشید: غذا یخ کرد.
نگاهی به دیزاین بشقاب انداخت: از کجا کش رفتی اینو؟
سوزان حلقه ی استیل دستمال قرمز را کشید و نیشخندی زد: نت... یه هفته ست بیچارم کردی .
تکه ای از بیف را با کارد جدا کرد و زد به سس خامه ای: اولین باره برام تولدمیگیری....میدونستی؟
سوزان چنگالش را گذاشت توی بشقاب و زد پشت دستش:خیلی بی چشم و روئی....
مگه پارسال برات کیک نپختم... مگه با حامد اینا نرفتیم کافه؟
romangram.com | @romangram_com