#تا_آسمان_پارت_557

میدونی چیه؟ میدونی وقتی درد و حمله شروع میشه تا اون دنیا میره و برمیگرده...میدونی چند ماه تو بیمارستان اعصاب و روان بستری شد؟

اشکهای جمع شده گوشه ی چشم حاج خانوم سر ریز شد:خبر داری تو این دو سال چه روزایی رو از سر گذرونده... اگه اینا رو میدونستی الان از من نمی پرسیدی چه مرضی داره....کنارش نبودی که ندیدی...حقش بود همونجا جلو چشم اون یه سیلی می خوابوندم دم گوشت... به تلافی همه ی این سی و پنج سالی که بالاتر از گل بهت نگفتم....باید میزدم زیر گوشت تا آدم میشدی....تا میفهمیدی زندگی چیه و با یه زن چطور باید رفتار کرد.

اشکهای صورتش را با پر چادرسیاه گرفت :یه عمر از دست پدرت کشیدم...حالا هم تو... اون یکی که منو به خاک سیاه نشوند...یکیشم که رفته و خودشو در به در دیارغربت کرده... دلم به تو خوش بود که توام اینجوری.

پلک هم نزد.باورش نمیشد.بغض کرده بود. توی سی و چند سالگی مثل پسر بچه های پنج ساله , نفس میان گلویش گلوله شده بود. نه بالا می آمد تا راحتش کند نه پائین میرفت تا جانش را بگیرد.

دهان باز کرده بود که با فریاد حاج خانوم حرفش ماسید.

- فکر میکنی مردی به هیکل بزرگ کردنه....به زور بازوئه...به رگ ور اومده ی گردنه؟ فکر کردی شرافت و آبروی یه مرد به کراوات و لباس و ماشین آخرین مدل سوار شدنه....؟توام یکی هستی لنگه ی بابات... یه عمر خون دل خوردم تا راه اونونرین... تا بلدو از نا بلد تمیز بدین.... تا فردای قیامت رو سیاه خدا و پیغمبر نباشم...ولی امروز فهمیدم جام درست وسط آتیش جهنمه...

سینه اش تیر کشید از درد. سوز گدازانی از روی پلکهایش گذشت و تصویر مادرش راتار کرد.

- این همه سال نمازو روزه... این همه سال عبادت... ارزش نداره... وقتی ثمره ی عمرت...وقتی بچت صالح نباشه.... امروز فهمیدم تمام عمرشصت و چند سالم بر بادرفته...میدونی چرا؟

برگشت و توی چشمهای خیس مادرش نگاه کرد.

- چون تو تربیت تو راهو اشتباه رفتم... اشتباه محض.

گرگرفته بود. داشت آتش میگرفت. نفس بلندی کشید و لبهایش فقط به گفتن عاجزانه "مامان" جنبید.

-مامان مرد!مامانو حتی پدرت هم نتونست از پا در بیاره... مامانو حتی عذاب سی و چندسال زندگی پر محنت هم نتونست بکشه...میبینی حتی رفتن محمد هم نتونست منو زمینم بزنه..... اما تو امروز منو کشتی.... امروز فقط می خواستم زمین دهن باز کنه و منونیست ونابو کنه.


romangram.com | @romangram_com