#تا_آسمان_پارت_555

- آره مادر... یواش یواش برم دیگه... الاناست که پروینم پیداش بشه... میای بامن بریم یه چن روزبمونی پیشم؟

گردنش تیز رفت بالا جوری که مهره های گردنش به هم سائید.حاج خانوم داشت با اخم نگاهش میکرد.

-نه مرسی .... حالم خوبه... لوسم نکنین انقد...

کف دست حاج خانوم کشیده شد روی گونه ی آسمان:قربونت برم... آخه دلم میمونه پیشت...مواظب خودت باش پس.

ایستاد: میرسونمتون.

- یه زنگ میزنی به آژانس دخترم؟

با دلخوری نگاه مادرش کرد. نادیده اش میگرفت؟باهاش حرف نمیزد؟راه بدی را برای مثلا تنبیه کردنش انتخاب کرده بود.رفتاری که هرگز سابقه نداشت.

اهمیتی به نگاه هاج و واج آسمان نداد.

کیف مادرش را از رو ی مبل برداشت و جلوتر از او رفت سمت در:توماشینم.

***

با بسته شدن در نگاهش چرخید به سمت راست:مامان؟

حاج خانوم نه جوابش را داد .نه نگاهش را از روبه رو گرفت ونه حتی تکانی خورد.


romangram.com | @romangram_com