#تا_آسمان_پارت_546

مکث نگاهش روی صورت بق کرده ی او طولانی شد. قسم میخورد که شکستن سدچشمهایش تنها به نفسی بند بود.

نفس پر حرص و داغش را ازسوراخ بینی بیرون پرت کرد.رفت توی رختکن. قبل ترهاتوی قفسه هایش جعبه ی کمکهای اولیه را دیده بود.

دست دراز کرد.جعبه ی پلاستیکی سفید را برداشت و کشید سمت خودش.با افتادن بسته ی صورتی رنگ کف رخت کن سرش پائین رفت.از چسب باز شده ی بسته,گوشه ی چند تایی از محتویات سفید ش زده بود بیرون.

نشست روی پا و جمعشان کرد.قفسه را بست و تکیه داد به در. گر گرفته بود. دست کشید روی عرق پشت لبش.میدانست که دوره های ماهیانه ازسخت ترین روزهابرای یک زن به شمار میرود.از اینجا و آنجا شنیده بود که آرامش اعصاب مهمترین فاکتوربرای کاهش میزان درد است.دل دردها و اشکهای گه گاه سوزان را دیده بود...

زیرسرم رفتنهای هر از گاه تابان را هم خوب یادش بود.

چنگ انداخت میان موهایش. نگاه ازچشمهای مسخ توی آینه گرفت و رفت بیرون.

دستمال کاغذی را گرفته بود دور شصتش .

دست آسمان را گرفت و به ضرب کشید سمت خودش.با این کار باعث شد,او یک قدم به جلو پرت شود.لرزش انگشتان او را میان دستش فشرد.

لعنتی .چه مرگش شده بود؟

قلبش داشت می آمد توی دهانش. چسب را به زحمت باز کرد و پیچید دورانگشت او و دوباره خم شد.

وسوسه شده بود سربلند کرده و از همان زاویه دوباره به او نگاه کند.لبش را محکم کشیدزیرفشاردندان.مرده شور این وسوسه راببرد.

نگاه از لاک قرمز ومچ پاهای پر و سفیداو گرفت. دست آخرهم حریف چشمهایش نشد.


romangram.com | @romangram_com