#تا_آسمان_پارت_522

اشکهایش دانه دانه چکید روی صورتش.

-آخ که گند بزنن به اون خاطرات که دودمانمونو بر باد داد...... لعنت به اون حدید.. لعنت به اون هاله....لعنت به همشون که زندگیمونو به گه کشیدن....لعنت به تو...لعنت به نفهمیت.

صدایش میان بعض گلوگیرو خفقای صدای آیسان شکست وتکه تکه شد:آی...سان...من...من... فک...نمی....

آیسان مجال حرفی نداد. این روی آیسان را تا به حال ندیده بود. اینطور وحشتناک و غیرقابل کنترل.

_بمیری ایشالا.... بمیری همه از دستت راحت بشن.... پس اون همه نمیزاره نمیزاره که راه انداخته بودی واسه همین بود؟پس خودنت میدونستی چه غلطی کردیو صداتو در نمی آوردی؟...حالا خیالت راحت شد؟.... از فردا قلم پاتو بشکنو بکپ تو اون چار دیواری....

فک کردی اون مرتیکه کره خر میزاره پاشی بری تبریز.... فک کردی اینقد شعور داره که ولت کنی بری شهر غریب درس بخونی خبرش؟.... کور خوندی.....

این آخری را چنان داد زد که گوشش سوت کشید.

یقه ی تاپ قرمزش را کشید روی بینی ودهان....کشید روی هق هقش و خم شد روی تشک.

_آره گریه کن.... حقته... هر بلایی که سرت میارن حقته.... زنایی مثل تو باید تا آخرعمر تو خریت خودشون دست و پا بزنن... حقتونه... آدمی که برای حرف بزرگترش پشیزی ارزش قائل نباشه.... حقش بدتر از ایناست...وقتی که حرف حساب تواون کله ی پو کت نمیره... بایدم این همه بلا بیاد سرت... گریه کن...نه...گریه نکن..

برو سرتو بزارو بمیر...همون چیزی که لایقشی....

به صفحه ی خاموش گوشی نگاه کرد...صورتش را گرفت پشت دست و رها شد روی تخت.اینبار با صدای بلندتری به گریه افتاد.

سینه اش داشت میسوخت...نه اززخم زبان آیسان... نه از نیش حرفها و کنایه هایش...نه ازدرد صداقت نداشته ی خودش.... که از تلخی گفته های اووقتی که میدانست حقیقت محض هستند... که چوب بی لیاقتی و حماقت خودش رامیخورد.


romangram.com | @romangram_com