#تا_آسمان_پارت_507
هر چند که این مرد ثابت کرده بود قادر به انجام هر کاری هست
اما...پشت این اماهیچ چیز نبود جز سکوتی خود دار.
صدای نفس بلند آیسان پیچید توی گوشش׃خودتو بده به جبهه ی حاج مرادی... اونوبفرست جلو.... ظاهرا این بنی بشر فقط از اون حرف شنوی داره..
یه کم سیاست به خرج بدی همه چی حله.....
خم شد و پیراهن سیاه او را از ته کمد برداشت׃ حرف شنوی ? هه....نبودی ببینی چه دندونی به هم نشون میدادن پدر و پسر...
_چه مرگشونه آخه.... بیچاره حاج خانوم.... با اون حال و روز قلبش چی میکشه ازدستشون....
پوووفی کرد و پیراهن را بوکشید. بیشتر از عرق تن بوی رطوبت وماندگی میداد.
کمرش را تکیه داد به کمد و پیراهن را فشرد توی سینه.زمزمه کرد׃آی...سان?فکر کنم حدست در مورد قضیه ی آخور درست از آب در اومد....
_بلند تر حرف بزن... چی... نشنیدم....
نگاهش انگار که از خلا برگشت. چشمهای آب افتاده اش را بست
پیراهن را انداخت کف اتاق... کنار روبالشی و ملافه ی مچاله شده ی او׃هیچی.... گفتم با دکتر جونت چه میکنی?
_میگذرونیم دیگه...تو مراسم ایلا با خونوادش آشنا شدم.. یه مادر پیر داره ....تو تهران با دختر کوچیکش زندگی میکنه....بیچاره ویلچر نشینه....
romangram.com | @romangram_com