#تا_آسمان_پارت_494

سوالش بیشتر از آنکه بار پرسشی داشته باشد تعجب و بهت داشت.

انگشتانش شانه شد روی فرقش. زبانش به سنگینی تکان خورد׃آره.

مهراد چرخی به مچش داد׃میدونی ساعت چنده? پنجه ها....

نگاهش از آن نگاه های زیرو رو کش بود׃یعنی از دیشب خواب بودی تا حالا?

دست به تشک فشرد وخودش را کشید تا لبه ی تخت. صدای گرفته اش را با سرفه بازکرد׃تا خود صبح بیدار بودم....دیر خوابم برد.....

حواسش بود که آرام آرام آمده بود داخل اتاق.

_دیشب چت بود?

حالا جورابهای سیاهش جلوی چشمش بود. ...روی قالیچه ی گرد اتاق.دستش را گذاشت روی سرش. انگار با یادآوری شب,درد دوباره برگشته باشد.

_سرم خیلی درد میکرد...

_سرت درد میکرد?این چه سردردی بود که چپ و راستی راه میرفتی?

نگاهش از خط اتوی شلوار سرمه ای او رفت بالا. کمربند را رد کرد ورسید به سینه ی پیراهنش . محال بود ازاین فاصله ی نزدیک نگاهش بالاتر برود.

_یه کم سر گیجه داشتم...


romangram.com | @romangram_com