#تا_آسمان_پارت_491
میلیارد ها نفرتنها....!
آهش سینه اش را سوزاند.صدای شر شر آب و به دنبالش صدای به هم خوردن دری از راه رو,سرش و قبل از آن چشمهایش را بالا برد.
شعاع باریک نوری روی تاریکی باز و سپس بسته شد.سایه ای به آرامی از پیش چشمهایش خزید و گذشت.
ایستاد میان قاب در.....مکثی کرد ودوباره برگشت داخل اتاق....نفسی گرفت....دوباره چرخید.....روشنایی آشپزخانه قدمهایش را به رفتن سوق داد....مات ماند توی ورودی آشپزخانه. نشسته بود پشت جزیره ...روی چهار پایه ی بلندش... لیوان خالی توی دستش بود وسرش روی بازو....نگاهش با تعجب چرخید....شال سیاهی از روی موهایش رد شده وپیچیده بود دور سرش... فاصله ی میان ورودی و جزیره راپر کرد....
ماند بالای سرش.چشم از ورق قرص گرفت...سرش خم شد روی موهای او:׃طوری شده?
آنطور که یک ضرب از جا پرید خودش هم جا خورد.دستهایش بی اراده بالارفت׃نترس....منم!
چشمهای گود افتاده و نگاه منگ او ,گیج ترش کرد.دوباره نگاهش رفت روی شال.
دنباله ی آویزانش افتاده بود روی شانه ی راستش.
صدایش را به زیر کشید...آرامتر... شمرده تر..چیزی که انگار برخوردهایش با این زن میطلبید׃سرت درد میکنه?
پلکهای قرمزآسمان باز وبعد بسته شد...مکث کرد توی صورتش....طولانی وعمیق .دوباره رفت روی هم .حواسش به بالا و پائین رفتنهای سیبک او بود وبزاقی که هی میبلعید.
ابروهای پر و مردانه اش درهم شد׃چته تو... حالت به هم میخوره?
فقط سر تکان دادکه معنی اش "آره"بود.
romangram.com | @romangram_com