#تا_آسمان_پارت_479
خم شد و نگاهی به داخل نایلکس انداخت׃دوتا نبود... شیش تا بود....
_حالا هر چی....
سرآسمان برگشت به پهلو. گوشی را از توی کیفش در آورد... به صفحه اش نگاه کرد׃ وای....مادر... جوونه...
باآن مادر جوون گفتنش....وقتی که جوونش را آنطورمیکشید..... روی اعصابش پیاده روی میکرد.
پیچید داخل میدان ׃میخواستی بری اونجا?
چتری هایش روی پیشانی تکان خورد.
کنج لبش تاب برداشت ׃مادر جووون تورو با این قیافه ببینه که پس می افته که....
هول هولکی دست کشید سر دماغش و فرستاد بالا و چشمهایش را با پشت دست مثلاخشک کرد.
بلوار را رد کرد و گوشی اش را در آورد. میس کالهای سوزان را رد کرد و شماره را گرفت.
لبی با زبان تر کرد و منتظر ماند. روی چها رمین بوق جواب داد:جانم مهرادجان.....
صورتش باز شد׃سلام حاج خانوم....
_خوبی مادر...?
romangram.com | @romangram_com