#تا_آسمان_پارت_459
نگاه از نگاه او کندو چرخید׃نمیخورم.
صدای مادرش از آن سمت بلند شد׃چرا نمیخوری مادر... خنک میشی بخور...
رفت و نشست کنار مادرش روی راحتی.تپش نبض شقیقه اش را با فشار چشم بیشتر حس میکرد ׃سرم درد میکنه... میل ندارم.
آمد و جا گرفت روی دور ترین مبل.. سر کرد توی گوشی اش.
_آسمان... بیا اینجا مادرم...چرا اونجا نشستی.?
گوشی اش را بیرون کشید و خودش را مشغول نشان داد اما تمام حواسش مانده بودپیش جواب او که نرسید.
سه بار صدای پیام گوشی آسمان و بار چهارمی که تبدیل شد به تماس.. بلند شدن او.... و رفتنش به آشپزخانه باعث شد مسیر قدمهایش را بی اراده دنبال کند.
هه .....این هم از زن زندگی!
صدایش را درست قبل از ورود به آشپزخانه شنید׃جانم... آره رسید...
نفسی کشید.سرش را تکیه داد به دست و پیامهایش را بالا پائین کرد.
پیام سوزان را باز کرد״فردا نوبت دندون پزشک دارم״.
کوتاه تایپ کرد״ساعت چند?״
romangram.com | @romangram_com