#تا_آسمان_پارت_457

قدمهایش پشت پنجره ماند و چشمهایش روی آسمان این شب مهتابی...

از بچه گی همیشه توی گوششان خوانده بود ״نگاهتان به روبه رو باشد و قدمهایتان به پیش״.

میگفت״ زندگیتان نشود حکایت موج و رد پا.. که گام دومت به زمین نرسیده جای پای نخستینت بی اثر شود...که فراموشی نابودی آدمیست.״.

لبهایش شکل پوزخند شد.... حاج مرادی!

مرد فراموش نشدنی زندگی اشان!

مرد مقتدرروزهای دشوار....مرد پیروزمیدان به هر״ قیمتی״.

دست به دکمه ی روی سینه اش انداخت...

خون میان رگهایش به قلیان رسیده بود....دستش را کشید روی گردنش .

تابان زودتر از همه چهره ی واقعی این مرد را شناخته بود... رفتن را انتخاب کرده وفرار را بر قرار ترجیح داده بود...

میگفت اسارت وزندان تنهایی و بی همزبانی می ارزد به آزادی میان درهای بازقفسی طلایی.

محمد هم راه خودش را انتخاب کرده بود, از خیلی قبل ترها.

میگفت ایمان من به زندگی مثل ایمان من به صبحی ست که از پس شبی تاریک میرسد.میگفت زندگی ״آسمان״یست که هر صبح لبخندش میان چشمهایم طلوع میکند.


romangram.com | @romangram_com