#تا_آسمان_پارت_446
مکثی روی اولین پله کرد وسری برای سیمین تکان داد و نگاهش دوباره سمت آسمان چرخید׃سلام!
نگاه دزدیده بود و داده بود به خریدهای توی دستش:سلام.... خسته نباشی!
سیمین ظاهرا منتظر دیدن باقی نمایش بود.
دستش بی اراده برای گرفتن دست آسمان پیش رفت.
سایه ی سیمین قاب در را خالی کرده بود.خودش هم حالا دیگر باید میرفت. بایدسرش میچرخید و میرفت توی خانه .اماچشمهایش بی اراده گشتی روی موهای آسمان زد.توقفی طولانی روی پلکهای روبه پائینش کردولبهایش نفهمید کی و چطور باز شد ׃خوبی ?
سر که تکان میداد موهایش یکبار می آمد دورصورتش و بر میگشت.لمس نکرده هم میتوانست به نرمی و لطافتش قسم بخورد .آسمان نوک انگشتان سردش را از میان دستش بیرون کشیدو لبش را بالاخره از فشار دندانهایش آزاد کرد׃خوبم....مرسی....
کف دستهایش را کشید روی جینش.مکثی کرد و دوباره به حرف آمد:چیز.....بدین..
من... میبرم تو آشپزخونه!
کفشهایش را با پشت پا کند .خریدها را داد دستش و پشت سراو داخل شد.به فرارش داخل آشپزخانه نگاه میکرد که کتش را داد دست سیمین׃مامان کو?
_سر نمازه... الان میاد...
با سر اشاره کرد سمت اتاق کار׃حاجی تو اتاقه?
سیمین توی راه رو بود که صدایش آمد׃نه.. حیاط خلوته.. داره کبابارو میپزه....
romangram.com | @romangram_com