#تا_آسمان_پارت_438

صاف تر نشست و با تعجب به نیم رخ فکور و اخموی حاجی نگاه کرد׃داریم میریم خونه ی شما...?

_انتظار که نداری نصفه شبی اون شمرو از خواب بیدارش کنیم?

_خوب.. خوب با کلید بازش میکردم درو.....

سرحاجی چرخید سمتش....

نگاه خالی و تنگ شده اش را انداخت توی نگاهش׃فکر میکردم زنی که میره قهردیگه کلید خونشو با خودش نمیبره....

تمام تنش به یکباره انگار که افتاد میان کوره ی آتش...

زبان به سقف خشک دهانش چسباند و بالاخره بزاقی برای بلعیدن پیدا کرد.

چانه اش آرام آرام رفت توی یقه...هرگزاین صراحت لهجه را از حاج مرادی به یادنداشت. حداقل نه اینقدر تند و تیز.....

دانه های عرق شره گرفت روی ستون فقراتش.... خجالت کشیده بود.. توی سکوت نگاهش را داد به انگشتانی که افتاده بودند به جان ریشه های شال.

_محبوبه خبر نداره از اومدنت.....نگفته بودم میام دنبالت.....

ایستاد مقابل در ودسته کلید را گرفت سمتش. نیم رخش مانده بود توی روشنایی کمرنگ سر در׃گفتم شاید دیگه نخوای برگردی...

درو باز کن و برو بالا....


romangram.com | @romangram_com