#تا_آسمان_پارت_422
کاسه ی صبرش کم کم داشت لبریز میشد׃کجای حرفم خنده دار بود مثلا?
_وااای ..خدااا ... مردم....
یک دستش ماند روی فرمان و بالاتنه اش را کامل چرخاند سمتش. صدایش با همان ته مانده های قهقهه اش قاطی شد ׃قرصاتو خوردی جوجو...?مطمئنی دوزشو بالا پائین نکردی...?
شانه هایش را تکیه داد به در.چشمهایش را باریک کرد׃بادیوونه طرفی یا بااحمق?
خنده از لبهایش جمع شد و دوباره دنده عقب را جا زد׃بریم تو راه تعریف میکنم...خیلی دیر کردیم.....
حالا دیگر مهم نبود ,آیسان چرا او را تا اینجا کشانده. چیزهای مهمتری برای فکرکردن داشت.
آیسان پر گاز سربالا ئی پارکینگ را خارج شد و انداخت توی ترافیک درهم و برهم خیابان.
نورغروب چشمهایش را زد. آفتاب گیر را باز کرد و چشمهای جمع شده اش را داد
به آیسان.
_ سفردو روزه ی تهران باعث شد از نزدیک باهاش آشنا بشم...
لب زیرینش برگشت. انگار که دارد درباره ی رنگ مانتو یا رژلبش حرف میزند.
_هی.... رفتارش بد نبود... آدم محترمیه. آداب دانه. روابط اجتماعیشم خیلی بالاست....از وقتی هم که این سمتو گرفته دستش خیلی از مشکلات بیمارستانوحل کرده....تو کارش جدیه... جلسات مرتبش با پرسنل و کادر درمانی _بهداشتی
romangram.com | @romangram_com