#تا_آسمان_پارت_404
شکلات نصفه نیمه ای.... بیسکوئیت نم کشیده ای... آجیلی..
کشو را که کشید.حالش گرفته شد. .قفل بود.
_نا امیدی کار شیطونه.
سرکی کشید پشت پارتیشن و به مثلا آشپزخانه نگاه کرد که خلاصه شده بود در یک شیر آب و سینک استیل گرد متصل به کانتر ام دی اف سفید که یک سرش میرسید به چای سازو انتهایش هم چسبیده بود به دیوار زیر پنجره.
نگاهی به دو کشوی زیرش انداخت که همیشه ی خدا خالی بود.محض اطمینان بازش کرد. دوتا قاشق و دو برابرش چنگال و چندتایی لیوان کاغذی تو هم رفته ویک بسته تی بگ که کشو را مزین کرده بود به چای خشک.
از خیر گشت و گذار گذشت و ایستاد پشت قاب پنجره ی کوچکش.
ازاین زاویه ,حیاط پشتی بیمارستان و ردیف درختان کاجش معلوم بود و در فرفورژه ی دو لایه که باز میشد به جایگاه ویژه ی آمبولانس ها و ازآنجا هم محوطه ی اورژانس .
سمت چپ, مرکز رادیو لوژی و سونو گرافی و سمت راست آزمایشگاه و درمانگاه شبانه روزی.خندید.
بالای آزمایشگاه مرکز انتقال خون و بالای درمانگاه هم پایگاه مرکزی بهداشت.
به لطف مادرش و بعدها هم آیسان مثل کف دستش تمام سوراخ سمبه های اینجا رامیشناخت.
بیشتر روزهای کودکی اش اینجا و میان راه روهای پیچ در پیچ و بد بویش گذشته بود. بعد از ظهرهایی که توی اتاق انتهای بخش جراحی روی کاناپه ای خوابش میبرد به انتظار تحویل شیفت و آمدن مادرش.
یادش بخیر. پرستارها همیشه برایش خوراکی میخریدند وتا آماده شدن مادرش به حرفش میکشیدند.
romangram.com | @romangram_com