#تا_آسمان_پارت_393

وفرو ریخته بود. حتی قبل از اشکهایی که این سه روز به برق خنده تعبیرش کرده بودند....تمام این سه روز رانفس به نفس بغض کرده بود و هق به هق شکسته بود میان بالشش. باباتنها کسی بود که غم ته چشمهایش را خوانده بود... گفته بود״بعداز ظهرتوی دفترم منتظرت هستم.....״ .

صبح قبل رفتنش... قبل بیداری اهل خانه...آمده توی اتاقش.... بالای سرش...

نوازشش کرده بود...آنقدر که سرانجام چشمهایش باز شده بود....خندیده بود...

مثل همه وقتهای دیگر....بغلش کرده بود.... نفسش آنقدری حجیم بود که دیگر

کشیدنی نبود.... نفسش بلعیدنی بود....

مزه کردنی....نفسش هم طعم این روز گار بود....تلخ تلخنگاهش زیر هرم سوزان آفتاب پشت ابرها رفت تا انتهای خیابان دراز.

کف دستش را کشید روی پیشانی عرق ریزش و ماند حاشیه خیابان....

ایستاده بود مقابل ساختمان دفتروکلا....

ساختمانی چهار طبقه و باز سازی شده با نمای کامپوزیتی قرمز مشکی که مثل وصله ی ناجوری میان خانه های ویلایی آن منطقه با آن نماهای سنگی و چوبی اشان قد علم کرده بود.....

دست گذاشت روی گوش چپش. انقباض و انبساط کاسه ی سرش را ....ضربان استخوان جمجمه اش را حتی حس میکرد.

انگشتانش اززیر شال ,لاله ی گوشش را لمس کرد و رسید به پشت. رگ یا بندی ازعضله.. اسمش مهم نبود... مهم دردی بود که آنجا گره خورده بود...

زیر انگشتانش برجسته شده بود و میرسید به استخوان ترقوه اش.جایی روی شانه ی چپش.


romangram.com | @romangram_com