#تا_آسمان_پارت_383

حاج خانوم چشمکی زد و گوشی را برداشت׃جانم عروسکم... حالت خوبه... طوریت که نشد... نه قربونت... مواظب باش... به اون مهتا هم بگو عروس منو اذیت نکنه وگرنه با من طرفه ها....

خنده هایش به قهقهه تبدیل شد׃اشکالی نداره مادر... حالا این دفه رو به خاطر من ببخشش... اومدی اینجا تا دلت بخواد برات بستنی میخرم....

حس میکرد از سرش دود بلند میشود. به خاطر یک بستنی ناقابل معرکه راه انداخته بود? چشمهایش را ریز کرد و دوخت به دهان مادرش. واقعا که.... نازو اطوارخانوم چه خریداری هم داشت.

_قربونت برم.... حالا بعدا حسابی باهم حرف میزنیم.... آره.. همینجاست....

حاج خانوم نگاهی به صورتش انداخت و جفت چشمهایش را باز و بسته کرد ׃دل بچم تنگ شده.. چیکار کنه... میگه کی میای?

تقصیر خودش بود که نشسته بود اینجا و عنان اختیارش را داده بود دست مادرش.تکانی به خودش داده بودتا بلند شود که دستش کشیده شد.

_باشه مادر فدات شم....سلام برسون عزیزم... خدا حفظت کنه...

خنده هنوز نشسته بود توی وجناتش که تماس را قطع کرد.

لب جوید׃جریان بستنی دیگه چی بود مثلا?

حاج خانوم چادرش را از سر کشید. سری با خنده تکان داد׃هیچی میگه سر شرط بندی با مهتا بستنی برده که انگار وقتی داشته با تو حرف میزده میپره روشو وازدستش میقاپه....

تسبیح را تابید دور مهر و پر سجاده را تا زد׃خوبه تا فرصت هست استراحت کنه... دوروز دیگه که رفت سر درس و مشقش دیگه فرصت سر خاروندنم نداره...

اخم غلیظی ابروهایش را به هم آورد׃درس و مشق دیگه چه کوفتیه?


romangram.com | @romangram_com