#تا_آسمان_پارت_351

"آسمان"

داشت خواب هفت پادشاه را میدید که دنیا روی سرش خراب شد.با وحشت ,شکاف چشمهایش را باز کرد.

یک جفت مردمک میشی گرد شده ی براق ... پر از خنده...پر از شیطنت ریخته بودتوی قاب چشمهای مات و خواب زده اش.

پلک زد...پلک زد و آن مردمکهای خبیث را جان دارتر دید... زنده تر.

خواب میدید یا این دیوانه ای که تمام قد پریده بود روی هیکلش و با تشک یکی اش کرده بود مهتا بود?

مهتا تک خنده ای زد׃شبیه سکته ای ها شدی چرا?

حس کرد ریزو درشت عظلات وا رفته ی صورتش کش آمد وقتی که چشمهای مهتا لوچ شد و دماغش چسبید سر دماغ خودش .

_مه.....تااااا?

دست هایش حلقه شد دور گردنی که مثل غاز خم شده بود روی سرش׃خودتیییی...

واقعا?!

مهتا عقب کشید.کف هر دو دستش را زد زیر گونه و با خنده نگاهش کرد׃پ..ن..پ..

روحمه... تبریز حوصلش سر رفته بود گفت بیایم تابستونی دور هم خوش باشیم.....


romangram.com | @romangram_com