#تا_آسمان_پارت_347

پریدن.دهان بازش نه برای گفتن حرفی تکان خورد ،نه برای بلعیدن هوا.

این که پشت نداره که....

سوزان بود که با قهقهه چشمکی زد:عوضش جلوش اسلامیه...تلافی کرده دیگه...

پووفی کرد و نگاهش را داد به چراغهای روشن حاشیه ی جدول.

نیم تنه سوزان کش آمد به سمتش و کنترل صوتی روی فرمان را فشرد:بریم بستنی منصور!

صدای وزوز ترانه توی صدای بلند او محو شد.خسته تر از آن بود که حتی رانندگی کند.

تمام سلولهایش محتاج خواب بود و یک لیوان چای خانگی که کسی بدهد دستش.:چه لفتش دادی؟

آفتابگیر سقف را برگرداندو فرچه ی رژ لب را چرخاند روی لبهایش:من که گفتم کارم طول میکشه خودت خواستی بشینی تو ماشین.....

مهم بود برایش که این رابطه محدود به آپارتمانش باشد.... خلاصه شود توی خلوت خودشان.....تصمیم گیرنده خودش بود و عادت به جواب پس دادن نداشت اما....

چشمهایش شاکی بود و نگاهش طلبکار:گفتی طول میکشه ولی نگفتی قراره شش ساعت منو بکاری اینجا که...

لب به هم مالید. رژ را پرت کرد ته داشبورد. دست به سینه کامل چرخید سمتش:اگه قراره زهرمارمون کنی پس یه لطفی کنو بگو که منم تکلیف خودمو بدونم......

راهنما زد .نگاه تیزش گذری روی برق لبهای قرمزش کرد:زهرمار چیه؟


romangram.com | @romangram_com