#تا_آسمان_پارت_345
حس میکرد "گذشته"است......حس میکرد تمام رفتن ها را رفته است.....اما آمدنی درکار نیست........
از یک جایی به بعددیگر نه دنیا برای تو مهم است ونه تو برای دنیا آنجاست که بایددستهایت را بالا بگیری و......تسلیم!
دیگر چه فرقی میکند ،ده خدابا چه واژگان وتعابیری ،تعریف ومعنایش کرده باشد.
تسلیم ...نه به زانو در آمدن...نه گردن نهادن.....نه دست کشیدن از جنگی که میدانی بازنده اش تویی!تسلیم یعنی ؛لذت ببر زندگی از بردهایت،اینبار هم مرا شکستی!
سرش را کشید عقب....به سختی ....سری که شده بود به سختی سنگ......به سنگینی کوه!
پلکهایش را رساند به هم.
از پشت این شیشه های بالا رفته،در میان چهار چوب خسته ی این اتاقک محصور.....توی سرش،توی گوشهایش،صدای آدمهای آن بیرون،همهمه های پرشتاب زندگی آن سو....تنها عنصر جاری فضا.......
دلش اما در پی سکون بود....سکونی از جنس سکوت و خواب....از جنس فراموشی...به رنگ از "خاطر همه رفتن".سرش را گذاشت روی فرمان وچشمهایش را بست.
با تقه ای که به شیشه خورد سرش را بلندکرد.
سوزان ساکهای خرید را توی دستش بالا گرفت.با دندانهای یک دست به تماشا گذاشته اشاره زد به در:وا...کن...دیگه...!
خم شد سمت صندلی شاگرد و در را از داخل برایش باز کرد:خسته نباشی خانوم!
رایحه ی ترش و تند ادکلنش زودتر از خودش روی صندلی نشست:مرررسی.....واایییی......
romangram.com | @romangram_com