#سلطان_پارت_491
سلطان با حرف هاش کاملا من رو گیج می کرد،بادست پس میزد و با پا پیش می کشید.
_اسب وحشی دیگه نبینم جلوی من گریه کنی.
سرم رو بلند کردم و همون طور که تو بغلش بودم به صورتش خیره شدم.
سرش رو پایین گرفت و آروم صورتش رو به صورتم نزدیک کرد .
بوسه ای کوتاه به روی لبم زد و هینی که لبش رو از لبم فاصله می داد ،لب زد:
_ولی خب منم یه مردم و مثل هر مرد دیگه ای ...
محو تماشاش بودم و به حرف هاش گوش می کردم که با صدای باز شدن ناگهانی در حمام با وحشت نگاهم رو از روی صورت سلطان کشیدم و به سمت در چشم دوختم.
با دیدن چهره ی متعجب صبا هول شدم .
_صبا؟!
تو اینجا چه غلطی می کنی؟!
صبا که قشنگ معلوم بود که بدجوری شوکه و متعجب شده هینی که سعی در کنترل خشمش داشت و برای حفظ خونسردیش تلاش می کرد.
پوزخند صدا داری زد و همانطور که دستش رو به کمرش زده بود غرید:
_پس بگو آقای سلطان سرش کجاها گرمه که پاک زنش رو فراموش کرده،از اولشم می دونستم که این دختره ی مارمولک یه جوری بهت چراغ سبز نشون می ده و تو رو می کشه سمت خودش.
وتو جناب خان باید این رو بدونی که یه نامرد هوس بازی درست شبیه برادرت.
romangram.com | @romangram_com