#سلطان_پارت_489
آروم سرش رو کنار گوشم خم کرد،
با قرار گرفتن لبش به طور ناگهانی روی شونه ی خیسم حیرت زده نفسم رو تو سینه ام حبس کردم.
صدای بم مردونه اش دوباره تو گوشم پیچیدش.
_نفس امیر سام،یه امشب رو با من بگذرون،بذار این قلب نا آروم منم یه ذره به آرامش برسه.
آب دهنم رو به زحمت قورت دادم،با صدای که سعی در کنترل لرزشش داشتم لب زدم:
_یعنی تو فقط من رو برای هوس می خوایی؟!
مردونه خندید،و هم زمان سرش رو بلند کرد و هینی که با دوتا دستش صورتم رو قاب می گرفت گفت:
_آره...
ابروهام رو تو هم کشیدم و با لحن خشنی غریدم:
_واقعا اینو راست گفتی الان،اگه اینجوریه که .....
هینی که همون لبخند نفس کشش رو روی صورتش داشت با خونسردی گفت:
_که چی؟!
تهدیدم می کنی؟!فرفری..
دست های مشت شده ام رو محکم تخت سینه اش زدم و با خشم با صدای بلند فریاد زدم:
romangram.com | @romangram_com