#سلطان_پارت_357


با صدای سامیار که سکوت آزار دهنده ی داخل ماشین رو شکست سرم رو بلند کردم،سلطان سرش رو به سمت چپ چرخوند و خیره شد بهش و بالحن سرد و جدی گفت:

_فعلا به کسی نگو ،سونیا عاشق اون پسره ی دیوونه است ممکنه از زیر زبونش بکشه و اونوقته که مهرانم خبر دار می‌شه،بعد در به در می‌افته دنبال من تا نابودم کنه.

اون برای به دست آوردن نفس دست به هرکاری می‌زنه.

سامیار سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.

_آره حق باتوعه،بهتره فعلا چیزی ندونه.

***

وارد عمارت که شدیم ،سامیار ماشین رو کنار پله ها متوقف کرد،از ماشین پیاده شدیم،سامیار سویچ رو انداخت سمت محمد یکی از نگهبان ها و هرسه از پله های عمارت بالا رفتیم که سرو کله ی سونیا پیدا شد،با لبخند به سمتمون اومد.

_سلام داداشی ،سلام نفس ،سلام سامیار.

بالبخند جواب سلامش رو دادم ،جلو اومد دستم رو گرفت و با حالت نگرانی پرسید:

_پات بهتره؟

سرم رو تکون دادم :

_خدا رو شکر دردش کمتر شده.





romangram.com | @romangram_com