#سلطان_پارت_355
هردو به اسرارهای سامیار نشستیم.
سلطان دریکی از جعبه ها رو باز کرد،انگشتر زنانه بود،خیلی خیلی ظریف و زیباکه یک الماس درخشان هم وسطش داشت.
با دیدنش ناخداگاه لبخند زدم،سلطان انگشتر رو از جعبه بیرون آورد،دست من رو که روی پام بود رو برداشت و توی دستش گرفت.
ازگرمای دستش بود یا از نگاه بقیه که تنم از شرم و خجالت گر گرفت و هم زمان سرم رو پایین انداختم.
سلطان به آرومی انگشتر رو دستم کرد.
دستش رو دراز کرد اون یکی جعبه رو هم باز کرد و داد دستم.
یه انگشتر عقیق مردانه بود که به زیبایی نقش کاری شده بود.
از تو جعبه بیرون آوردمش،دستش رو جلو آورد،انگشتر رو به آرومی توی انگشتش انداختم،عجیب اون انگشتر به دست مردانه اش جذابیت بخشیده بودو انصافا به انگشت های کشیده اش می اومد.
صدای سوت سامیار دوباره بلند شد،حاج آقا ام با لبخند پهنی دست میزد و تبریک می گفت،هیجان خاصی داشتم.
به همراه یک حس گنگ که ته دلم رو قلقلک میداد،دویت داشتنی بود.
سلطان دستم رو میون دست بزرگ و گرمش گرفت و بر خلاف تقلا های زیر پوستی من،باز هم رهام نکرد.
ازکارهای این مرد دیگه داشتم دیوونه می شدم به قول معروف،معلوم نیست فازش چیه اصلا.
بعد از چند دقیقه که صدای کف و سوت سامیار تموم شد،سلطان عزم رفتن کرد،همراهش بلند شدم ودستی به شالم کشیدم.
حاج آقا گفت:
romangram.com | @romangram_com