#سلطان_پارت_332
_پس نفس اینجا باشه من تا نیم ساعت دیگه بر می گردم.
سیاوش کنجکاوانه به سامیار نگاه می کرد ،این دوبرادر چه در ذهنشان می گذشت.
سرش راتکانی دادو و زمزمه کرد:
_باشه نفس پیش من می مونه.
سامیار سرش را تکانی دادو به سمت در قدم برداشت وبه سرعت در راباز کرد و از اتاق خارج شد.
با خروج سامیار از اتاق سیاوش سرش را به سمت نفس چرخاند و لبخند پهنی به صورتش هدیه کرد.
_پات بهتره ؟
نفس لبخندی به روی لبانش نشاند و همراه باتکان دادن سرش...
_ممنون ،یه خورده ز شدت سوزشش کم شده.
_خدارو شکر.
_راستی یهویی کجا غیبت زد؟
وقتی چشم باز کردم به جای تو سلطان بالای سرم بودش بااون قیافه ی اخموش.
سیاوش هینی که تکیه اش رو به صندلی می داد بلند و مردونه خندید.
_من غیبم نزد ،همین سلطان بداخلاق و اخمو یه دعوای مفصلی باهامدکردو من رو ازاتاق پرت کرد بیرون.
romangram.com | @romangram_com