#سلطان_پارت_320
چونم از شدت ترس می لرزید .
دهن باز کرد تا چیزی بگه که در اتاق به شدت باز شد وبه دیوار بر خورد کرد.
پرستار با مردی که به نظر حراست بیمارستان میومد تو درگاه قرار گرفتن.
_چیه بیمارستان رو گذاشتی رو سرت دعوای خانوادگی تون رو بذا ید برای خونه تون.
امیرسام که تااون لحظه خیره به من بود،دندونهاش رو باخشم روی هم سابید دستش روازروی تخت برداشتو به سرعت به سمت مرد هجوم برد.
پرستارجیغ بلندی کشیدو چند قدم به عقب برداشت ولی اون مرد ثابت سر جاش ایستاد و مغرور خیره موند به سلطان.
امیرسام یقه ی پیراهن مرد و چنگ زد وکمی به سمت خودش کشیدش.
وباخشم غرید...
_عشقم می کشه صدام رو بذارم رو سرم،تو رو سننه.
با اضطراب خیره بودم بهشون مرد حینی که نیشخندی روی لبانش نشوند سرش رو با حالت تمسخر به سمت راست مایل کرد.
_جالبه ...می گم تو بیمارستان دادو بیداد نکن تازه طلبکارم هستی،مثل اینکه تنت می خواره نکنه هوس کردی یکی تنت رو بخوارونه؟!
مردازنظر قدو هیکل تقریبا به قد و هیکل سلطان بود.
سلطان نعره کشید بلند و عصبی طوری که مرد سرش رو به سمت چپ مایل کرد وکمی خودش رو عقب کشید.
_الان تو می خوایی تنم رو بخوارونی مرتیکه.
romangram.com | @romangram_com