#سلطان_پارت_317
اول نیتم این نبود،اما حالا اوضاع فرق داره،وقتی چندساعت پیش نگاه سیاوش رو روت دیدم،اوضاع تغییر کرد.
پوزخند محوی رو لب هام نقش بست.
_ازت متنفرم امیر سام ریاحی،متنفرم وهیچ وقت اجازه نمی دم که صیغه ام کنی.
نیشخند جذابی کنج لبش نشوند .
_صیغه ات می کنم هیچ کسی ام نمی تونه جلوم رو بگیره،شده ازآینده و زندگیم می گذرم ولی روی تو و اون مرتیکه سیاوش رو کم می کنم.
دستش رو از روی تخت برداشت کمرش رو صاف کرد پنجه اش رو تو موهای خوش حالتش چنگ زد و با خشونتی که از حرکاتش مشهود بود به عقب هولشون داد.
با حرص روی تخت نیم خیز شدم وبااعصبانیت گفتم:
منو بااین تهدیدای آبکیت نترسون سلطان،ازاین بدترهاش رو هم دیدم اما کوتاه نیومدم تاامثال تو بخوان هر غلطی که دلشون خواست بکنن،من صیغه ی کسی نمی شم،مخصوصا تو...
هرخوابی هم که دیدی برای خودت و اون نامزد عزیزت تعبیرش کن.
به سمتم برگشت،موشکافانه نگاهم کرد،بااون ابروهای توهم گره خورده اش ولحن جدی و خشنش زبون آدم بند می اومد و به معنای واقعی لال می شد واز گفته هاش پشیمون می شد.
_از کی داری حرف می زنی تو؟!
پوزخند زدم...
_چه زود صبا جونت رو فراموش کردی،نامزدت ،کسی که قراره بااهاش ازدواج کنی.
romangram.com | @romangram_com