#سلطان_پارت_306


بایک حرکت پیراهنم رو از تنم خارج کردم،و بعد حلقه ای سفیدم که قسمت پایینیش غرق درخون بود.

همون طور با بالا تنه ی برهنه به سمت روشویی کوچکی که گوشه ی اتاق بود قدم برداشتم.

گوشه ی خونی لباسم رو آب کشیدم ،و پیراهن رو کنار شوفاژ انداختم.

به سختی خودم رو روی صندلی کوچک کنار تخت انداختم ،درد داشتم نمی تونستم بشینم،ناخداگاه نگاهم به تخت افتاد ،تقریبا میشد گفت که دونفره است.

منکه نمی تونستم تا صبح همون طور روی اون صندلی بشینم ،حالم واقعا بد بودش.

با درد از روی صندلی بلند شدم،کمی هولش دادم گوشه ی تخت ،آروم روی تخت درست کنارش دراز کشیدم،نفسم رو عمیق وبالبخند بیرون دادم ازصبح که بااین وضعیتم سرپا وایستاده بودم،واقعا خسته شده بودم.

به صورت طاق باز خوابیده بودم و ساعدم رو روی چشمام گذاشتم.

وخیلی سریع از فرط خستگی خوابم برد....

****

باصدای جیغ بلندی وحشت زده ازخواب پریدم، نگاهی به نفس انداختم،تو خواب داشت گریه می کرد و حرف های نامفهومی می زد.

ابروهام رو تو هم فروکردم کتفش رو گرفتم توپنجه هام وفشار خفیفی دادم.

_نفس آروم باش...داری خواب می بینی...

_ا.....امیر ......کشتیش..

ازکلمات نامفهومی که می زد چیزیش رو متوجه نمی شدم...

romangram.com | @romangram_com