#سلطان_پارت_276
دهن باز کرد تا چیزی بگه که صدای شلیک گلوله به صورت رگباری به درهمراه شد باجیغ خفیفی که کشیدم و خودم رو با وحشت تو بغل سلطان انداختم کاملا غیر ارادی دستم رو دور کمرش گذاشتم وسرم رو محکم به سینه ی پهن و عضلانیش چسبوندم.
قفسه ی سینه اش خروشان وعصبی به شدت بالا و پایین می شد.
بوی ادکلن تلخش دوباره توبینیم پیچید حتی تو اون شرایطم بوش رو به خوبی احساس می کردم.صدای ضربان قلب بی قرارش زیر گوشم به وضوح شنیده می شد.دستش رو روی گودی کمرم گذاشت ،عقب عقب به سمت در قدم برداشت.
نفسم ازشدت ترس بالا نمی اومدش،حاضر نبودم به هیچ وجه ممکن خودم رو ازآغوش امن سلطان بیرون بکشم.
سرم روی سینه اش بود وجسمم تو حصار بازوان محکم و قدرتمندش...
با دلی که از گرمای آغوشش توی سینه ام می جوشید،اسمش رو با ترس صدازدم.
_امیر سام...
سلطان باانگشت اشاره وشستش چونه ام رو گرفت و نرم سرم رو بالا برد.
نگاه جذاب وگیراش رو به چشم های وحشت زده ام دوخت.
کف دست دیگه اش رو روی گونه ام گذاشت و ...
_نفس آروم باش من اینجام ، اجازه نمی دم دستش بهت برسه ،حالا برو تو اتاق پیش دختر مشتی بشین.
حالم انقدر بد بود که نمی فهمیدم همچنان دارم گریه می کنم.
به هق هق افتاده بودم،اونقدر خفه وبی صدا که راه نفسم رو بند آورده بود.
سلطان دستش رو دور شونه ام حلقه کرد وآروم روی زمین درست کنار پنجره نشوند،دست های سردم رو ازروی پهلوش برداشت و تودستش گرفت.
romangram.com | @romangram_com