#سلطان_پارت_187
بعد چند لحظه صدای متعجب سامیار تو گوشی پی چید.
_نفس تویی!
ازاینکه بخوام بهش بگم که ،برادرت زخمی شده و داره می میره،زبونم لال شده بود،همون طور سکوت کرده بودم که گوشی به طور ناگهانی از دستم کشیده شد ،با بهت خیره شدم به محافظ که مشغول حرف زدم با
سامیار بود.
برگشتم عقب،نگاهی به بدن بی جون سلطان انداختم،چشم های بارونیم رو آروم بستم،با بستن چشمم چند قطره اشک از گوشه ی چشمم به روی گونه ام غلتید،ورقصان رقصان به روی زمین فرود اومد.
_خدا کنه زنده بمونه.
با بهت و تعجب سرم رو چرخوندم سمت محافظ،خیره شدم به صورتش ،جدی وبااخم خیره بود به خیابون،به وضوح قطره ی اشکی رو که از گوشه ی چشمش روی گونه اش رقصید رو دیدم،قلبم لرزید.
دستش رو عصبی زیر چشمش کشید.
نگاهم رو ازش گرفتم،می دونم براش سخت بود که اشکش رو ببینم.
بعد چند دقیقه به دربیمارستان رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدیم،چند تا از بادیگارد ها به سمتمون اومدن،جسم بی جون سلطان رو از ماشین بیرون آوردن ،و با سرعت به سمت داخل بیمارستان دویدیم.
*****
دوساعتی می شد که روی صندلی جلوی دراتاق عمل نشسته بودیم ، من چشم های غرق درانتظار و مضطربم رو به دایره ی قرمز روی دراتاق عمل دوخته بودم ،وزیر لب آیة الکرسی می خوندم.
سامیار مدام جلوی چشمم رژه می رفت و کلافه گه گاهی پنجه هاش رو تو موهاش فرو می کرد می کردو بهمشون می ریخت.
سونیاام ،فقط گریه می کرد.
romangram.com | @romangram_com