#سلطان_پارت_175


توحال خودم بودم که گوشیم زنگ خورد،سرم رو از روی دستم بلند کردم،دستم روکه گوشی توش بود جلوی صورتم گرفتم،یه لحظه بادیدن اسمی که روی صفحه ی گوشی اومد برق از چشم هام پرید ،دوباره آتشفشان درونم فوران کرد.

''سونیا"

انگشت شستم رو باخشم روی لمس گوشی کشیدم.

گوشی رو کنار گوشم بردم وبا حرص ازبین دندون های به هم کلید شده وفک منقبض شدم غریدم:

_کدوم گوری هستی تو لعنتی،به خدا اگه دستم بهت برسه کشتم،سونیا.

باصدای مضطرب ونگرانش که لرزشش به وضوح شنیده می شد گفت:

_داداش باید خودت رو برسونی من تو کافی شاپ آرمانم اتفاقی دیدم که نفس رو بردن تواتاق مدیریت...

_الان خودم رو می رسونم،من نزدیک کافی شاپم.

_چی؟!

لمس گوشی رو زدم،وشروع کردم با سرعت دویدن به سمت کافی شاپ.

تمام راه رو انقدر سریع دویده بودم که قطرات عرق با وجود اون هوای سرد روی پیشونیم می غلتیدن و رقصان رقصان از انتهای ابروم پایین فرو می اومدن.

خودم رو انداختم کنار پله های ورودی به کافی شاپ،نفس نفس می زدم،قفسه ی سینه ام بالا و پایین میشد،وقلبم به شدت به سینه ام می کوبید.

اسلحه ام رو داخل جیب کتم گذاشتم،دوتا دستم رو همزمان روی صورتم کشیدم ونفسم رو عمیق بیرون دادم.

کمی که نفسم سرجاش اومد ،آروم نگاهی به اطراف انداختم ،خیلی خلوت بود پشه ام پر نمی زد،دستم رو به لبه‌ی میله های کنار پله گرفتم و به سختی بلند شدم.

romangram.com | @romangram_com