#سلطان_پارت_173


باخشم و نفرت گردنش رو فشار می دادم،سیاویش ،سعی داشت تا آرومم کنه،ولی این پس فطرت با آوردن اسم خواهرم بدجور آتیشیم کرده بود.

_سلطان...

تو حال خودم بودم و به صورت مهران چشم دوخته بودم که با صدای نفس به خودم اومدم،سریع با وحشت کمرم رو راست کردم سرم رو چرخوندم سمت صدا چشم هام رو گشاد کردم بین جمعیت، دنبال یک چهره ی آشنا می گشتم،

ناخدا گاه انگشت هام رو باز کردم ،مهران که به سمت عقب خم شده بود با برداشته شدن دستم افتاد روی زمین،هفت تیر به دست وکلافه یک دور دور خودم چرخیدم دورتا دورمون جمعیت بودن.

_آقا زنت رو ازاین ور بردن.

چرخیدم سمت صدا،

زن جوونی بود که خیره بود به من ،به سمتش قدم برداشتم ،کمی ترسید ،با وحشت به سمت چپ ش اشاره کرد.

نفس نفس می زدم،خواستم برم دنبالش که پلیس جلوم سبز شد ، برگشتم سمت سیاوش،اونم مثل اینکه موضوع رو فهمید خیلی سریع جلو اومد،باچند قدم بلند سینه به سینه ی مامور ایستاد،کارتش رو درآورد.

مامور احترام نظامی گذاشت.

سیاوش به سمتم چرخید،بالحن جدی گفت:

_برو دنبالش من حوای بچه هارو دارم،هفت تیرتم غلاف کن.

بااین حرفش دیگه نایستادم با تمام قدرتم می دویدم.

اگه نفس رو ببره اینبار دیگه محاله بتونم پیداش کنم.

مثل دیوونه ها ازاین مغازه و اون مغازه سوال می کردم.

romangram.com | @romangram_com