#سلطان_پارت_171


_کجایی تو دختر؟!

نکنه اتفاقی براش افتاده؟!

دلم رو زدم به دریا و خیره به سیاوش گفتم:

_اومده بود دوست پسرش رو ببینه،الان پیش اونه.

سیاوش ابروهاش رو به چشمش نزدیک کرد،نگاهش رنگ خشم گرفت،با لحن جدی وسردی گفت:

_اومده ،پیش آرمان،پس برای همین مهران اون حرف رو زد،پس لابد اون بوده که مهران رو خبر کرده.

سرم رو تکون دادم:

_آره اون بود،که مهران رو خبر کردش.

سیاوش نگاهش رو ازم گرفت و متفکرانه به رو به رو خیره شد ،دیگه حرفی نزدش،منم چشم ازش برداشتم و خیره شدم به سلطان و مهران.

_فقط یادت باشه که ازعمارت پاشا دزدی کردی و باید تاوانش رو پس بدی.

سلطان پوزخند صداداری زدویقه ی مهران رو با حرص رها کرد.

_فعلا بهتره به جای تهدید های الکی گورت رو از جلوی چشم هام گم کنی،چون دیگه حتی یک ثانیه ام تحمل دیدن اون قیافه ی نحست رو ندارم.

مهران که تااون لحظه سعی درکنترل خشمش داشت، دیگه طاقت نیاورد،غرشی کردو به سمت سلطان یورش بردیقه اش رو باخشم و نفرت تو پنجه های قویش گرفت،وبه سمت خودش کشید،صورتش رو نزدیک صورت سلطان برد،قلبم بادیدن این صحنه داشت می اومد تو دهنم،نگاهم به سمت دست های مشت شده ی سلطان کشیده شد که کنار پاهاش نگهشون داشته بود.

مهران با فکی منقبض شده غرید:

romangram.com | @romangram_com