#سکوت_یک_تردید_پارت_188
چیزی نگفتم...فقط به پاکت توی دستم خیره شدم...با بسته شدن صدای در به خودم اومدم...پاکت رو باز کردم و کاغذ توش رو بیرون کشیدم:
بهرادم....
چلغوز خان گنده بکه روانیی من...این برگه توی دستات...که خیس از اشکه...از همون دختری که همیشه اذیتت می کرد...همون دختری که اداتو در میاورد...همون دختری که بهت میگفت بنده ایشالا خیر نبینه خدا...همونی که اون آش خوشمزه رو به خوردت داد...همون دختری که عوض شد...دختری که غرورت. مهربونیات...دستات...آغوش گرمت...و رنگ چشات عوضش کرد...شد همون دختری که بخاطرت گریه کرد...بخاطرت قصه خورد...برای کمک بهت هر کاری کرد...همون دختری که تا صبح بالای سرت مراقبت موند....آره حق با توو...من همون نگاهم..همون نگاهی که تا صبح بالا سرت مراقبت موند...همون نگاهی که آغوش تو ترسش رو از بین برد...من همون دختریم که توی سرمای شب تولدش..با وجود تو...آروم بود...داغ بود..گرم بود...کسی که می خواد...حرف دروغش رو پس بگیره و بگه...که دوستت داره...اما نمیشه...نمیشه که پیشت بمونه...این عشق یه عشق ممنوع هست...خودم خواستم...خودم بی تردید انتخابش کردم...میرم چون که...با وجدانم طرفم...چون که من آدمی نیستم که زندگیشو روی خرابه های زندگی یکی دیگه بسازه...نمی تونم...بیشتر از این تو این باتلاق فرو برم و تورو هم با خودم بکشم پایین...نگاه....
«نگاه»...
دو سال بعد....
دو سال که اینجا زندگی می کنم...دو سال که از اون اتفاقا میگذره...اما زخمش هنوز رو قبلم هست...اینجا با کمک دوستم یه خونه گرفتم...بعضی روزها خودش هم میاد و پیش من می مونه... تو یه شرکت مشغول به کارم...مدرکم رو هم گرفتم...ماهی دو یا سه بار به مامان اینا سر میزنم...اما خونه خودم نمیرم...چون بهراد هنوز اونجاست...وقتهایی هم میرم خونه نیاز اینا که مطمئن باشم امکانش نیست اون بیاد...خاله شدم...نیاز و آرتان صاحب بچه ای به اسم نفس شدن...نفس خاله اش...آخرین ارتباطم با بهراد برمی گرده به همون نامه ای که واسش گذاشتم...نامه ای که از احساسم واسش نوشتم...از زخمای توی دلم...از تردیدم...از سکوتم....
با صدای آقای راد(همکارم) به خودم اومدم.....
راد:خانوم کیانی حالتون خوبه!!!؟؟؟
وااای که این پسر چقدر رو مخ منه....رو مخم اسکی میکنه...بارها بهش گفتم که قصد ازدواج ندارم...اما دست از سرم بر نمی داره که برنمی داره....
با کلافگی به سمتش برگشتم و گفتم:دکترید!!!!؟؟
با خنگی تمام گفت:بله!!!!!؟؟؟
_دکتر که نیستید!!!!هستید!!!؟؟
با تعجب گفت:نخیر....
سری تکون دادم و در حالی که چندتا برگه توی کیفم میگذاشتم گفتم:پس شما دکتر نیستی....حال منم به شما ربطی نداره!!!!
با تعجب بهم نگاه میکرد...نزدیک بود فکش بچسبه زمین...یعنی من انقدر اینو ضایع می کنم نباید بیخیال شه!!!!متعجب بود که با کار من متعجب تر هم شد....برگه اشغال و مچاله رو به دستش دادم و گفتم:بی زحمت سر راه بندازید سطل اشغال....شب خوش....
این رو گفتم و بدون دادن هیچ مهلتی برای حرف زدن بهش...از اونجا دور شدم...
سوار آسانسور شدم...و بعد از ساختمان شرکت خارج شدم...هوا چه سرد شده ها....البته خیلیم سرد نیست...ولی من نمی دونم چرا انقدر دارم میلرزم....با لرزش بدنم به سمت ماشینم رفتم و روشنش کردم...راه افتادم و بخاری رو روشن کردم..که گوشیم زنگ خورد...بدون نگاه کردن به شماره اش جواب دادم:بله!!!؟؟؟
صدای شاد و شنگول دریا تو گوشی پیچید:
romangram.com | @romangram_com