#سکوت_یک_تردید_پارت_185
به اینجاش که رسید صداش پر از بغض شد...من هم همین حالو داشتم...ای کاش همیشه بچه می موندم...هیچوقت بزرگ نمیشدم...هیچوقت با واقعیت های دنیا...
ای کاش هیچوقت با بی رحمی های دنیا رو به رو نمیشدم...مکثی کرد و با گریه ادامه داد:لالالالا گلی دارم...به گاچو بلبلی دارم...
لالالالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش....
لالالالا گل زیره بابات دست..دستاش..به زنجیره...
لالالالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا...
لالالالا گلم لالا بخواب ای بلبلم لالا...
نمی دونم چقدر گذشته بود...که در حالی که غرق در اشکهام بودم روی پای مامانم خوابم برد....
************
جلوی میز منشی ایستادم....
_سلام آقای خدابنده هستن!!؟
از جاش بلند شد و گفت:سلام خانوم کیانی بله...اتفاقا سراغ شمارو هم گرفتن و پرسیدن چرا دیر کردین....سری تکون دادم و گفتم:باشه ممنون....
این رو گفتم و به سمت اتاق بهراد رفتم...جلوی در اتاقش وایستادم تقه ای به در زدم...بعد از شنیدن صداش که گفت:بفرمایید وارد شدم....
نیم نگاهی بهش انداختم و به سمت میزش رفتم...نگاهی کوتاه بهم انداخت و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت...
بهراد:الان وقت اومدنه خانوم کیانی!!!؟؟
بی توجه به حرفش...دست کردم توی کیفم و یه پاکت بیرون آوردم....
و در حالی که روی میزش میزاشتم گفتم:دیگه نمی خوام اینجا کار کنم این هم استعفا نامه ام..بفرمایین....
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: به چه دلیلی اونوقت...
_دلایلش به خودم مربوط میشه آقای خدابنده...
پوزخندی روی لبهاش جا خوش کرد...اعتنایی نکردم...بعد از چند لحظه گفت:خیلی خب...از همکاریتون تا به این لحظه ممنونیم...می تونید برید و با حسابداری تسویه کنید...
romangram.com | @romangram_com