#سکوت_یک_تردید_پارت_166
این رو گفت و ازش جدا شد...سلام کوتاهی به من کرد و با نیاز به سمت ماشین رفتن...چون این فیلمبردار مهلت نمیداد که...یه ریز این دوربین دستش بود...سوار ماشین شدن و واسم دست تکون دادن...لبخندی زدم و دستی تکون دادم...ماشینشون راه افتاد و فیلمبردار هم پشت سرشون راه افتاد...
منم دنباله لباس صورتی رنگم رو دستم گرفتم و به سمت ماشینم رفتم...
********
وارد تالار شدم...تقریبا نصف مهمون ها اومده بودن...با خیلی هاشون با علامت سر سلام کردم...دنبال مامان گشتم ولی پیداش نکردم...بیخیال معلوم نیس کجاست...به سمت اتاق پررو رفتم مشغول در آوردن مانتوم شدم...بعد از اینکه خیالم از خوب بودنم راحت شد از اونجا خارج شدم...داشتم می رفتم به سمت سالن اصلی که دریا و سحر و ترنم جلوم قرار گرفتن...دریا با دیدنم تندی به سمتم دویید و پرید بغلم...الهیییی خیلی وقته ندیدمش..بغلش کردم....
دریا:وااااای نگاه...عین عروسکا شدی فدات شمم..مبارکه ایشالا خوشبخت شن...
ازش جدا شدم و گفتم:مرسییی عشقول خوشگل من...خیلی جیگر شدیا....
به خودش نگاه کرد و گفت:وااای راست میگی!!؟
_آره عشقم...خب حالا گمشو برو اونور..به این بدبختام مهلت بده...این رو گفتم و یکم هولش دادم اونطرف...سحر و ترنم رو بغل کردم..اونام بهم تبریک گفتن....
دریا دستی به کمر زد و گفت:تو یه بار فقط یه بار نمی تونی مثل آدمیزاد حرف بزنی نه!!؟؟
یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:اووووو...آدمیزاد...چیکار داره به من!!؟؟
با این حرفم سحر و ترنم به خنده افتادن....
دریا نیشش رو تا ناکجا آبادش باز کرد و گفت:پس خودتم قبول داری جز آدما حساب نمیشی!!!؟
خنده ای کردم و قری به صورتو گردنم دادم و گفتم:بعله چون من فرشته ام...و
به دنبال این حرف دستم رو به کمرم زدم و با ناز چشمامو اینور اونور کردم....
سحر و ترنم و دریا میخندیدن...دریا میون خنده هاش گفت:الهی قربونت بشم من...خل و چل دیوونه روانییی من....
خنده ای کردم و لپش رو کشیدم....و گفتم:برید برید لباساتون رو عوض کنید...
سحر:راستی نگاه اخر شب قاطی میشه!!؟
_آره بعد از شام...
romangram.com | @romangram_com