#سکوت_یک_تردید_پارت_164


_نه نمی خواد شما زحمت نکشید خودم تنها میرم....

_مگه ماشین داری!!؟

_نه حالا با تاکسی آژانسی چیزی میرم....

سرش رو تکون داد و گفت:نه...اینجوری خسته میشی خودم میبرمت...بریم!!!؟

لبخندی زدم و با عشق به مرد محبوبم نگاه کردم...چقدر آخه این مرد مهربونه!!!!!

_باشه بریم....

این رو گفتم و دوتایی راه افتادیم...

از در بیمارستان خارج شدیم و به سمت ماشینش رفتیم....سوار شد من هم سوار شدم....و..

و راه افتادیم...تو طول راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد...جفتمون فقط به آهنگ گوش دادیم...اما این فقط در ظاهر من بود...داشتم به بهراد فکر می کردم...هنوزم نفهمیدم چرا بهم دروغ گفت...هنوزم نمیفهمم...صدتا سوال تو ذهنم بود...اینکه مثلا نکنه منم یه قربانی ام!!؟نکنه بهراد با هدفی بهم نزدیک شده!!!!نکنه این همه توجه اش به من الکی بوده فقط برای نزدیک شدن بهم بوده!!!؟نکنه بهراد هم یکی از اونا باشه!!!!!....

خیلی سوال بی جواب تو ذهنم بود...سوالایی که هیچ جوابی نمی تونستم بهش بدم...سوالایی که هرچقدر بهشون فکر می کردم بیشتر گیج میشدم...اما این وسط...این صدای قلبم بود که قانعم میکرد...بهراد از اونا نیست...صدای قلبم بود که میگفت‌‌...بهراد الکی بهم توجه نمی کنه....

رسیدیم...از ماشین پیاده شدم...و وارد قطعه بابا شدم...به سمت خاکش رفتم...بهراد هم پشت سرم میومد...رسیدم.‌‌...سرخاکش نشستم....بهراد جلو تر اومد و آبی که سر راه خریده بودیم همراه با گل به دستم داد....خودش هم اونور قبر بابا نشست...

بهراد:خدا بیامرزتشون....

با بغض سرم رو تکون دادم و گفتم:ممنون....

اونم دستش رو روی قبر گذاشت و شروع کرد به فاتحه خوندن...منم همین کارو کردم...بعد بطری آب رو باز کردم و آب ریختم رو قبر بابا و قبرش رو شستم....بهراد از جاش بلند شد...

بهراد:میرم تو ماشین تا تو راحت باشی....

آروم سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم اون هم رفت...برگشتم...

به عکس بالای قبر بابا چشم دوختم...اشکهام کم کم گونه هامو خیس کرد...همونجور که گل هارو دور قبرش میچیندم...با بغض گفتم:بابایی...باباجونم...بابای مهربونم...انقدر دلم هواتو کرده که حد نداره...انقدر دلم برای دستای مهربونت تنگ شده..برای اینکه بغلم کنی... برای اینکه کنارم باشی تا احساس امنیت کنم...می دونم رفتی تا ما آرامش داشته باشیم..اما ای کاش نمی رفتی بابایی...ما به تو نیاز داریم....بابایی دلم خیلی گرفته.‌.از این دنیای بی رحم...تا تونست بلا سرمون آورد...کاش بودی بابایی...کاش کنارمون بودی...جای خالیت هیچوقت پر نمیشه....خیلی دوستت دارم....سرم رو چرخوندم و به بهرادی که توی ماشینش نشسته بود نگاه کردم...ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست...دوباره سرم رو چرخوندم اینبار به قبر بابا نگاه کردم و گفتم..

بابایی..تو که نیستی..یکی هست...یکی همیشه مواظبمه...هر موقعه ناراحت میشم سعی می کنه آرومم کنه...بابا جونم...اون تنها مردی که بعد تو بهم آرامش میده...خنده ای کوتاه کردم و با گریه ادامه دادم:شاید..اگه بودی..هیچوقت نمی تونستم بگم...چمی دونم چی میگن بهش روم نمیشد...دوباره خندیدم و گفتم:جرعت نمی کردم...اما الان بهت گفتم..بابایی...تو اولین کسی هستی که دارم بهش میگم..بابایی من خیلی اونو دوسش دارم...


romangram.com | @romangram_com