#سکوت_یک_تردید_پارت_162
نمی دونم چرا...اما برای چند لحظه خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم...
دستش رو زیر چونه ام قرار داد و سرم رو بالا گرفت...
بهراد:مهم نیس...که نیاز خواهر تنی تو نیس...اصلا مهم نیس...مهم اینه که شما هنوزم خواهر هستین و خواهر میمونین...حتی اگه واقعیت چیزه دیگه ای باشه...الانم بیا بریم بالا اون به تو مخصوصا...خیلی نیاز داره....
سرم رو تکون دادم و باشه ای زیرلب گفتم...از جام بلند شدم..اونم بلند شد و باهم به سمت در بیمارستان رفتیم و وارد شدیم.....
به راهرو رسیدیم...مامان و عمو و آرتان با چهره ای ناراحت و گرفته نشسته بودن...بهشون رسیدیم..عمو تا متوجه من شد گفت:بهوش اومد...اما نمیزاره کسی پیشش باشه...برو برو ببین می تونی باهاش حرف بزنی...
به بهراد نگاه کردم...لبخندی زد و آروم چشماش رو روی هم گذاشت...(به معنای تایید)رو به عمو باشه ای گفتم و دستگیره در اتاق نیاز رو کشیدم و وارد شدم....روی تخت بی جون افتاده بود و به نقطه ای زل زده بود...آروم رفتم جلو...و روی صندلی رو به روش نشستم....دستش رو گرفتم...و با صدایی که سعی میکردم گفتم:خواهر خوشگلم....با خودت اینجوری نکن...باور کن ارزشش رو نداره...
بهم نگاه کرد...یکمی خودش رو بالاتر کشید...اشکهاش گونه هاش رو خیس کردن...بعد از چند لحظه با بغض و گریه گفت:من نمی خوام نگاه....کاش کابووس بود...کاش واقعیت نداشت...نمی خوام...من نمی خوام...از خانواده اونا باشم...من نیاز نوازی نیستم...من دختر اون مرد نیستم...من خواهر...خواهر...امیر نیستم....
(صدای گریه اش بلند شد و با گریه ادامه داد):من می خوام نیاز کیانی باشم...دختر بابام...اون بابای منه...نه کسه دیگه...من می خوام خوا...خواهر نگاه کیانی باشم...من نمی خووواااام....این زندگیووو نمی خوااام...با هق هق ادامه داد:بخدا نمی خوام....
از جام بلند شدم...گریه ام گرفته بود...بغض تو گلوم داشت خفه ام میکرد...این حرفا یه دل سنگی هم به درد میوورد...بهش نزدیک تر شدم...و با صدایی پر از بغض گفتم:....
گفتم:ببین خواهر خوشگلم...هیچی عوض نشده هیچی....
دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم ادامه دادم:تو هنوزم خواهر خوشگل منی...هنوزم عشق منی...هنوز خواهر مهربون منی...همون خواهری که دو دقیقه از من کوچیک تر...تو دختر بابایی..نه کسی دیگه...تو حتی اگه از خون ما هم نباشی...از مایی...هیچ چیزی نمی تونه اینو عوض کنه...هیچ واقعیتی...باشه قربونت برم!!!؟
گریه اش گرفته بود...عین بچه ها سرش رو تند تند تکون داد...خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:فدات بشم من الهی زندگی....
اومدم ازش فاصله بگیرم روی صندلی بشینم که....دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید...خودش رو انداخت تو بغلم و گفت:خییییلیییی دوستت دارم...اگه تو نبودی...اگه نداشتمت چیکار می کردم...خیلی خیلی دوستت دارم چقدر خوبه که هستی...تو بهترین خواهر دنیایی...دوستت دارم....
سفت بغلش کردم و به خودم فشردمش....
همونجور که تو بغلش بودم گفتم:توام...مهربون ترین و خوشگلترین خواهر دنیایی...منم دوستت دارم عزیز دلم...
ازش جدا شدم و بهش لبخندی زدم...اونم لبخند کم جونی روی لبهاش نشست....
_من میرم تو یکم استراحت کن....
_نه...تورو خدا نرو...خسته شدم انقدر بیهوشم کردن....میشه به آرتان هم بگی بیاد پیشم!!!؟
romangram.com | @romangram_com