#سکوت_یک_تردید_پارت_150
_بهت خبر میدم...فعلا...
_فعلا...
تلفن رو قطع کردم و بعد از چند دقیقه آدرس یه کافی شاپ رو فرستادم و گفتم ساعت ۱۲ اونجا باشه...
تو فکر بودم که در اتاقم زده شد...
به سمت در رفتم و بازش کردم...نیاز با چهره ای مشکوک وارد شد...
_چیکار میکردی!!؟
_هیچی دراز کشیده بودم...
_پس چرا درو قفل کردی!!؟
_سرم درد می کنه...چیه کاری داری!!؟
_بعد از حموم رفتن مامان کجا رفتی!!؟
_رفتم نامه ی بابا رو که واسه مامان نوشته پیدا کنم..
با تعجب پرسید:که چی بشه اونوقت!!؟
_هیچی می خواستم چیزی بفهمم ....که پیداش نکردم...
_چیو بفهمی!!؟
با کلافگی گفتم:اااا نیاز وقت گیراوردیا برو ببرو بیرون می خوام بخوابم...
_چیزیو از من پنهون میکنی!!؟
_نه اگه چیزی باشه اولین نفر به تو میگم...حالا برو بیرون می خوام بخوابم...
_باش شب بخیر...
romangram.com | @romangram_com