#سکوت_یک_تردید_پارت_123
_خب حالا اون دو مین تو به رخ من نکش زود باش برو حاضر شوووو زووود....
این رو گفت اما من قیافه مظلومی به خودم گرفتم و سرجام ایستادم...تا شاید دلش بسووزه...اما نه تنها دلش نسوخت بلکه دستمو کشید و به سمت اتاقم برد بعد هم پرتم کرد تو اتاقم...بعدش هم خییلیی خونسرد به سمت اتاقش رفت....
ایییییش....اینم قاطی داره ها...عین اسب دور از جون خودشو خواهرش رم میکنه...والاه..
چاره ای نبود باید میرفتم....وگرنه می دونستم نیاز تا دوهفته باهام حرف نمیزنه....
از روی ناچاری به سمت کمد لباس هام رفتم....هوا دیگه گرم که نه ولی سرد هم نبود....یه مانتو کتی پاییزه قرمز...روسری ساتن مشکی...و شلوار مشکی از توی کمدم بیرون کشیدم....مانتویی که تنم بود رو دراوردم و به سمت آینه رفتم....حوصله آرایش کردن آنچنانی نداشتم....خط چشم که داشتم توی چشمم رو هم مداد کشیدم...یه کمی کرم زدم و یه رژ گونه آجری هم زدم....و در آخر هم یه رژ پوست پیازی کمرنگ زدم...خوب بود دیگه....به سمت مانتو شلوارم رفتم و پوشیدمشون...
بعد هم جلوی آینه رفتم و روسری ام رو به صورت مادمازلی بستم...کیف دستی مشکیم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم....
زنگ خونمون بلند شد به سمت در رفتم و در رو باز کردم....آرتان بود...لبخندی زد و گفت:سلاممم حاضرین!!؟
_من که آره نیاز رو نمی دونم....
نیاز از توی راهرو داد زد :الان میام الان میام...منم از خونه خارج شدم و کفشهامو پوشیدم....
بعد از چند لحظه نیاز اومد و سه تایی از پله ها پایین رفتیم و سوار ماشین آرتان شدیم
....در طول راه اون دوتا حرف میزدن اما من فقط گوش میکردم گویا به یه رستورانی می خواستیم بریم که خارج از شهر بود...یعنی بهراد هم میاد!!؟نمی دونم....اصلا به من چه میاد یا نه....بعد از تقریبا یه ساعت رسیدیم...از ماشین پیاده شدیم...به نظر میرسید جای قشنگیه...وارد شدیم...واقعا دکور محشری داشت...همچی چوبی بود و به حالت وسایل قدیمی...چنجا هم حوض های کوچولو بود....صندلی نبود و همه تخت بود...که توی اتاقک های کوچولو شیشه ای قرار داشت....
یکی از اون هارو انتخاب کردیم و رفتیم نشستیم....بعد از چند لحظه گارسون اومد و پرسید:چی میل دارید آقا!!؟
_ما منتظر دو نفر دیگه هم هستیم فعلا هیچی ممنون....
_آهان پس مجددا مزاحمتون میشم...
این رو گفت و رفت....
بعد از تقریبا چند دقیقه تلفن آرتان زنگ خورد...
_جونم داداش!!؟
_..........
_آره آره بیا بیا جلو...بعد دستش رو تکون داد و ادامه داد:نگا آره اونور....
romangram.com | @romangram_com