#شروعی_دیگر_پارت_96


بلند شدم خداحافظی کردم و زدم بیرون.

❊❊❊

لیوان رو به لبم نزدیک کردم و درحالی که مزه مزه می‌کردم آب پرتقالی رو که ترشیش قلقلک می‌داد ته گلو رو، سعی کردم کلمات رو توی ذهنم مرتب کنم و بگم مشکلی رو که یک ساله گریبانگیرمون شده:

_پانیذ و که می‌شناسی؟

متفکر نگاهم کرد که گفتم:

_دختر خاله‌ی من.

ابروهاش رو به معنی «فهمیدن»بالا انداخت و گفت:

_آهان، همون دختر چشم خاکستری که اولین بار دیدمش فکر کردم نامزدته.

_آره.

_خب؟

نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم:

_تصادف کرده.

متعجب و ناراحت گفت:

_خدا بدنده، کِی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

_فعلا که داده، یک سالی میشه.


romangram.com | @romangram_com