#شروعی_دیگر_پارت_89

سامان برگشت طرفم و شیشه رو داد پایین.

با همه‌اشون دست دادم که نوید گفت:

_چه عجـب! آقا ارسلان افتخار دادن

_خف کار کن بابا همچین میگه:«افتخار دادن»انگار سال تا ماه همو نمی‌بینیم، خوبه دم به دقیقه ور دل همیم.

دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:

_باشه بابا، نزن!

لبخندی به مسخره بازیش زدم:

_شهاب کوش پس؟

فرهاد قری به گردنش داد و با لحن لوسی گفت:

_شهاب خان با ماشین خودشون تشریف میارن!

همه از ادا و لحنش زدن زیر خنده.

صدای بوق ماشینی باعث شد به عقب برگردم.

شهاب و یه نفر دیگه که حدس می‌زدم مهمون ویژه‌امون باشه توی فراریِ شهاب نشسته بودن.

سرِ پایین انداخته‌اش نمیذاشت چهره‌اش رو ببینم و بفهمم کیه.

شهاب دستی برامون تکون داد و سرعتش رو زیاد کرد.

رو به فرهاد و رضا و محمد که عقب نشسته بودن گفتم:

_اگه جاتون تنگه بیاین با من.

romangram.com | @romangram_com