#شروعی_دیگر_پارت_68
خاله که از صدای داد ارسلان حسابی ترسیده بود، سریع اومد پیشمون و نگران گفت:
_چی شد؟ چرا داد میزنی؟
ارسلان مسخره بازیش گل کرد و مثل بچهها لباش رو آویزون کرد و انگشتش رو به طرف سوگل گرفت و با بغضی ساختگی گفت:
_مـامـان ایـن مـن و زد.
من و سوگل در یه لحظه ترکیدیم.
خاله که هم از دستش عصبانی شده بود، هم از طرفی از کاراش خندهاش گرفته بود، چشم غرهای بهش رفت و گفت:
_خدا بگم چیکارت نکنه پسر، سکتهام دادی، در ضمن من سوگل رو میشناسم، حتما یه کرمی ریختی که زدتت، پس حقته!
ارسلان لب و لوچش رو جمع کرد و با چشمای گرد شده همراه با اعتراض گفت:
_مـامـان! مثلا من پسرتما! حقمه! وقعا مچکرم از طرفداریت، کم مونده خودتم یه نر و ماده مهمونم کنی.
خاله خندید و با گفتن «شفا نمیده که، گذاشته بهش بخندیم»رفت تو آشپزخونه.
با چشمایی که کم مونده بود از کاسه در بیاد برگشتم سمت ارسلان:
_مطمئنی این خاله بود که این حرف و زد؟
_نمیدونم والا، خودمم هنگم!
سوگل با خنده گفت:
_چی گفت مگه خالهام؟
و به ارسلان اشاره کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com