#شروعی_دیگر_پارت_267
با این فکر پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم.
انقدر سرعتم زیاد بود که کم تر از بیست دقیقه جلوی خونهاشون بودم.
پیاده شدم و زنگ رو فشردم.
صدای خاله توی آیفون پیچید:
_بله؟
_خاله منم، ارسلان.
_بیا تو عزیزم.
صدای تیک باز شدنِ در، اومد.
وارد شدم و چشمم به حیاطِ پر دار و درختی که دست رنج خاله شمیم بود، افتاد.
این روحیهی خاله رو خیلی دست داشتم.
تو بیابونم گل و گیاه میکاشت!
با صدای خاله چشم از درخت نارنج گوشهی حیاط گرفتم:
_بیا تو عزیزم، چرا دم در ایستادی؟
لبخندی زدم و پلهها رو بالا رفتم.
خاله رو درآغوش گرفتم و گفتم:
_مگه این همه گل و سمبل میذاره بیام تو؟
خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com