#شروعی_دیگر_پارت_255
دلم نمیخواست با اشکهام ناراحتشون کنم، اونم تو این شب خاص.
تو این شبی که برای من و خانوادم تو اون یک سال نحس ارزو شده بود.
نفس عمیقی کشیدم.
به سمت خاله کتی و عمو امید رفتم.
خاله در آغوشم گرفت و عمو پیشونیم رو بوسید.
نگاهم سمت عمو شهیاد که کنار خاله شمیم ایستاده بود، کشیده شد.
به سمتش رفتم.
با لبخند دستهاش رو برام باز کرد.
توی آغوشش فرو رفتم و لب زدم:
_عموی مهربونم.
زمزمه کرد:
_عزیزدل عمویی!
گفته بودم”عمویی” گفتنهای این مرد عجیب به دل میشینه؟
با صدای خاله شمیم از آغوش عمو بیرون اومدم.
_ول کن دخترم رو شهیاد، بیا ببینم دختر قشنگم.
خاله رو سفت درآغوش کشیدم و گونهاش رو بوسیدم.
به طرف آقای تهرانی و فرشته جون رفتم.
romangram.com | @romangram_com