#شروعی_دیگر_پارت_253
یه پیراهن کرمی که اندازش تا زانو بود و پایینش حالت کلوش پیدا میکرد و روی سمت چپ سینهاش یه گل بزرگ داشت.
با لبخند گفتم:
_البته اگه ارسلان بذاره با این تو مهمونی بیای.
دست به کمر با لحن طلبکاری گفت:
_چرا نذاره؟
موزیانه گفتم:
_بالاخره آستینهای حلقهای لباست و اندازهی کوتاهش و...
_به اون هیچ ربطی نداره.
_هوم!
خواست چیزی بگه که از اتاق بیرون زدم.
پشت سرم اومد و با هم از پلهها پایین رفتیم.
موزیک زیبایی فضا رو پر کرده بود.
پایین پلهها که رسیدم، صدای دستِ جمعیّت بلند شد.
حس خوبی بود.
اینکه همه برای سرپا شدنت، شادی کنن.
نگاههاشون از دیدنِ راه رفتن بدون عصات، شوق داشته باشه.
چشمهاشون با دیدنِ قدم برداشتنت، برق بزنه.
romangram.com | @romangram_com