#شروعی_دیگر_پارت_245

خندیدم و روی تاب نشستم.

ارسلان گلویی صاف کرد و گفت:

_من و سوگل می‌ریم اون طرف، اگه مشکلی پیش اومد، صدامون کنید.

سوگل با اعتراض گفت:

_اما من می‌خوام پیش پانیذ باشم.

_من با شما کار دارم.

_ولی من با تو هیچ کاری ندارم.

_سوگل!

_ارسلان!

ارسلان سرش رو به سوگل نزدیک کرد و زیر گوشش چیزی گفت.

سوگل سرخ شد و نیشگونی از بازوش گرفت.

ارسلان موزیانه خندید و دست سوگل رو گرفت و گفت:

_فعلاً.

متعجب نگاهشون کردم که شاهرخ با خنده گفت:

_عاشقِ دیگه، عاشق که شاخ و دم نداره.

_آخه این حرکت‌ها از ارسلان امیری بعیده!

_هیچی از یه عاشق بعید نیست.

romangram.com | @romangram_com