#شروعی_دیگر_پارت_230


_آخ من قربون تو.

ناز خندید و مشغول ماشینش شد.

فکری به ذهنم رسید.

چی بهتر از این!

ماشین رو از پانیا گرفتم که با اخم نگاهم کرد.

دستی بین ابروهاش کشیدم و گفتم:

_خانوم خشگله، میشه یه کاری برام بکنی؟

_چی تار؟ (چی کار؟)

_برو به سوگل جون بگو، بیاد تو حیاط؛ اما نگی من گفتما؛ مثلاً بگو می‌خوای تاب بازی کنی، بیاد تابت بده. بعد که اومدین تو حیاط تو یه بهونه بیار و جیم شو، باشه؟

_باسه.(باشه.)

موهاش رو به هم ریختم و گفتم:

_آفرین دختر خوشگل، برو ببینم چیکار می‌کنی!

چشمک بامزه‌ای زد و دوید سمت اتاق دخترا.

بلند شدم و به سمت حیاط رفتم.

پشت تنه‌ی بزرگ درختی که بغل تاب بود، پنهان شدم و منتظر شدم تاپانیا و سوگل بیان.

بعد از چند دقیقه پانیا درحالی که دست سوگل رو گرفته بود، به حیاط اومد.


romangram.com | @romangram_com