#شروعی_دیگر_پارت_228


_بگو، بگو پانیذم، تو خودت نریز.

نفس گرفت و نفسم از غمش سنگین شده بود:

_بعد از اون تصادف و اون کاری که مهران باهام کرد، داغون شدم؛ ولی هنوز دلم گرم بود، به شما، به خانوادم؛ اما...

_اما چی؟ چی باعث شد نسبت به ما دلسرد بشی؟

هق زد و قلبم تیر کشید:

_برادرم چاقو خورد و من بعد از یک هفته فهمیدم؛ چرا؟ چون عمل داشتم.

دوباره هق زد و نالید:

_نامردی که قلبم رو، آیندم رو نابود کرد به تو چاقو زده بود و من بعد از یک ماه فهمیدم؛ چرا؟ چون وضعیت روحیِ خوبی نداشتم.

نفس کم آورد و هق هقِ اوج گرفته‌اش رو توی سینه‌ام خفه کرد.

موهاش رو نوازش کردم و زمزمه کردم:

_هیش، آروم باش خانوم کوچولو، آروم باش. آروم عزیزدل ارسلان.

سرش رو بالا آورد و چشم‌های اشکیش رو دوخت به نگاهم و لب زد:

_بهم حق بده نسبت به شمام دلسرد بشم، حق بده از شمایی که به بهونه وضعیت روحیم غریبه‌تر از رهگذر توی خیابون حسابم کردین، ناراحت بشم. حق بده از دستتون دلخور بشم، باهاتون قهر کنم.

صورتش رو توی دستام گرفتم و گفتم:

_حق میدم عزیزدلم، حق میدم.

_از دست دادن پاهام، کاری که مهران باهام کرد، چاقو خوردن تو، پنهون کاریتون، همه و همه باعث شد نابود بشم، بشم اون پانیذ بی روح و سردی که خودمم باهاش غریبه بودم.


romangram.com | @romangram_com