#شروعی_دیگر_پارت_224


نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:

_سکته‌ام دادی، حرفم می‌زنی؟

بازوم رو مالیدم و گفتم:

_آخ آخ این نیشگون پیرزنی‌هات خیلی بده، انگار زنبور آدم رو نیش می‌زنه!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

_حقته.

بلند خندیدم و گفتم:

_گاهی وقتا یادم میره که بیست سالته خانوم کوچولو.

لبخندی زد و گفت:

_وقتایی که یادت میره بیست سالمه رو دوست دارم، وقتایی که خانوم کوچولو میشم رو دوست دارم؛ چون خوشحالم، خیلی خوشحالم.

لبخندش مات شد و ادامه داد:

_اما وقتایی که یادت میره بیست سالمه و میشم یه دختره هزار ساله رو دوست ندارم؛ چون اون وقت‌ها غمگین‌ترین دختر دنیام، مثل اون یه سالی که یادآوریشم زجرآوره.

دستش رو توی دست گرفتم و فشردم.

لبخندی زدم و گفتم:

_اون یه سال دیگه گذشت، با همه‌ی سختی‌هاش، با همه‌ی زجراش‌، با همه‌ی درداش، پس توام از خاطراتش که مزه‌ی زهرمار میدن و کامت رو تلخ می‌کنن، بگذر.

سری تکون داد و لب زد:


romangram.com | @romangram_com